سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
سایه ها
هرکه در راه خدا با کسی برادری کند، خداوند در بهشت، او را به چنان منزلت والایی برمی کشد که با دیگر اعمالش بدان دست نمی یابد . [رسول خدا صلی الله علیه و آله]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :4
بازدید دیروز :4
کل بازدید :1015
تعداد کل یاداشته ها : 27
28/2/91
8:31 ع
1 2 >



یک شبی مجنون نمازش را شکست
بــی وضــــو در کوچـــه لیلا نشســـت


عشق آن شب مست مستش کرده بود
فــــارغ از جـــام الــستــش کــــرده بــــود


ســجـده ای زد بـــر لــــب درگــاه او
پــــُر ز لـــیلــا شـــــد دل پـــــر آه او


گـــفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بــــر صلیب عـــشق دارم کرده ای


جـــــام لیلا را به دسـتـم داده ای
وندر این بازی شــکستم داده ای


نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیـلاســـــت آنم می زنی


خسته ام زین عشق، دل خونم نکن
من کـــه مجنونم تو مــــجنونم نــکن


مــــرد ایــــن بـــازیــچـه دیگر نیستم
این تو و لـــیلای تو... مــــن نیستم


گــــفت ای دیــوانه لــیلایــــــت منم
در رگ پنهان و پـــیــدایـــت منـــــم


ســــالها بــــا جــــور لیلا ســـاختی
من کنارت بـــــودم و نـــشناخـــتی


عــشق لــــیلا در دلـــت انـــداختم
صد قمــــار عشق یکجا بـــاخـــتم


کـــــردمـــت آواره صــــحرا نـــــشد
گفتم عاقل می شوی اما نــشد


سوختم در حسرت یک یـا ربــت
غیر لیلا بــــــر نــــیــامد از لــبت


روز و شب او را صـــدا کردی ولی
دیدم امشب با مـنی گفتم بلی


مطمئن بودم به من سر می زنی
در حــــــریم خانه ام در می زنی


حــــال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود


مرد راهش بـــاش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم





25/12/90::: 8:54 ص
نظر()
  
  



طنز واژه‌ای عربی است و در واژه به معنای مسخره کردن، طعنه زدن، عیب کردن، سخن به رموز گفتن و به استهزا از کسی سخن گفتن است. معادل انگلیسی طنز satire است که از satira در لاتین گرفته شده که از ریشه satyros یونانی است. satira نام ظرفی پر از میوه‌های متنوع بود که به یکی از خدایان کشاورزی هدیه داده شده بود و به معنای واژگانی "غذای کامل" یا "آمیخته‌ای از هرچیز" بود.






در ادبیات طنز به نوع خاصی از آثار منظوم یا منثور ادبی گفته می‌شود که اشتباهات یا جنبه‌های نامطلوب رفتار بشری، فسادهای اجتماعی و سیاسی یا حتی تفکرات فلسفی را به شیوه‌ای خنده دار به چالش می‌کشد.
در تعریف طنز آمده است: "اثری ادبی که با استفاده از بذله، وارونه سازی، خشم و نقیضه، ضعف ها و تعلیمات اجتماعی جوامع بشری را به نقد می‌کشد."


دکتر جانسون طنز را این گونه معنی می‌کند: "شعری که در آن شرارت و حماقت سانسور شده باشد."


استعمال کلمه طنز برای انتقادی که به صورت خنده آور و مضحک بیان شود در فارسی معاصر سابقه زیاد طولانی ندارد. هرچند که طنز در تاریخ بیهقی و دیگر دیگر آثار قدیم زبان فارسی به کار رفته، ولی استعمال وسیعی به معنای satire اروپایی نداشته است. در فارسی، عربی و ترکی کلمه واحدی که دقیقا این معنی را در هر سه زبان برساند وجود نداشته است. سابقا در فارسی هجو به کار می‌رفت که بیشتر جنبه انتقاد مستقیم و شخصی دارد و جنبه غیر مستقیم ساتیر را ندارد و اغلب آموزنده و اجتماعی هم نیست. در فارسی هزل را نیز به کار برده اند که ضد جد است و بیشتر جنبه مزاح و مطایبه دارد.


طنز تفکر برانگیز است و ماهیتی پیچیده و چند لایه دارد. گرچه طبیعتش بر خنده استوار است، اما خنده را تنها وسیله‌ای می انگارد برای نتیل به هدفی برتر و آگاه کردن انسان به عمق رذالت ها. گرچه در ظاهر می خنداند، اما در پس این خنده واقعیتی تلخ و وحشتناک وجود دارد که در عمق وجود، خنده را می خشکاند و انسان را به تفکر وا می‌دارد. به همین خاطر در باره طنز گفته اند: "طنز یعنی گریه کردن قاه قاه، طنز یعنی خنده کردن آه آه."


طنز در ذات خود انسان را برمی آشوبد، بر تردیدهایش می افزاید و با آشکار ساختن جهان همچون پدیده‌ای دوگانه، چندگانه یا متناقض، انسان ها را از یقین محروم می‌کند. جان درایدن در مقاله "هنر طنز" ظرافت طنز را به جدا کردن سر از بدن با حرکت تند و سریع شمشیر تشبیه می‌کند، طوری که دوباره در جای خود قرار گیرد.






در میان شاعران یونان و روم، شعرهای طنز آرخیلوخوس،














[ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ] [ 6:14 ] [ سعیدکنگی ]







 


از سعید بیابانکی


 


گلنار


 


حاج قربان علی سلام علیک


پسر جان علی سلام علیک


 


نام بنده غلام می باشد


خدمتم هم تمام می باشد


 


رشته ام هست کارگردانی


ولی از منظر مسلمانی


 


چند سالی است در بلاد فرنگ


طی یک ارتباط تنگاتنگ


 


با اجانب شبانه محشورم


چه کنم از بلاد خود دورم


 


دشمنم با سکانس های لجن


مرگ بر سینمای مستهجن


 


راستی از دهاتمان چه خبر


از رفیقان لاتمان چه خبر


 


گاوها و خرانتان خوبند؟


همسر و دخترانتان خوبند


 


چه خبر از نگار من گلنار


لعبتی زیر چادر گلدار


 


یاد آن چشم های نیلی او


طعم لب های زنجفیلی او?.


 


اخوی ها چطور می باشند


باز هم تخم کینه می پاشند؟


 


عمه ها خاله ها همه خوبند


گاو و گوساله ها همه خوبند


 


راستی حال درد سر دارید


از سیاست شما خبر دارید ؟


 


از شب و شعر و شاعری چه خبر؟


راستی از جزایری چه خبر؟


 


نان سر سفره ها فرستادند


راستی پول نفت را دادند؟


 


کسی آنجا نیوز می خواند


افتخاری هنوز می خواند ؟


 


خادم این بار کشتی اش رابرد


حسنی کوله پشتی اش را برد ؟


 


رفته آیا به سمت بهبودی


حرکات سهیل محمودی !


 


*


 


درج این نکته هست قابل ذکر


نیستم بنده هیچ روشنفکر


 


گرچه من چارقل نمی خوانم


شاملو هم به کل نمی خوانم


 


شعراهل قبور هم ایضا


بوف بینا و کور هم ایضا


 


من مجلات زرد می خوانم


من سگ ول نگرد می خوانم


 


کار کی با براهنی داریم


ما که نسرین ثا منی داریم


 


خاتمی ماتمی مرا سننه


یا کیارستمی مرا سننه


 


گاه و بیگاه سینما بد نیست


اندکی حاتمی کیا بد نیست


 


سینمای یه قل دو قل خوب است


ایرج قادری به کل خوب است


 


رشته ی من زبیخ و بن الکی است


عشق من سینمای ده نمکی است


 


جان من حرف مفت را ول کن


فکرما باش و فکراین دل کن


 


چه قدر صاف و ساده اید هنوز


شوهرش که نداده اید هنوز


 


پس پریشب باهاش چت کردم


جان قربان علی غلط کردم


 


به خدا وب نداشتیم اصلا


عربی می نگاشتیم اصلا


 


انت فی قلبی ایها الگلنار


فقنا ربنا عذاب النار


 


حبک فی عروق در جریان


همه حتی الورید و الشریان


 


انت فی چادری شبیه هلن


فتشابه به صوفیای لورن


 


عشق ما هست سمعی و بصری


به خدا عین حوزه ی هنری


 


من هم اینجا به کار مشغولم


در پی جمع کردن پولم


 


رانت خواری نمی کنم اصلا


خرده کاری نمی کنم اصلا


 


گرچه این سرزمین پراز کفر است


به خدا آک مانده ام در بست


 


یادتان هست در شلوغی ها


با زنان دست داد آن آقا ؟


 


همه جا داشت بل بشو می شد


مملکت داشت زیر و رو می شد


 


گرچه این زن عزیز شد دستش


ولی آن مرد جیز شد دستش


 


نامه اینجا به بعد شطرنجی است


به گمانم که قا فیه گنجی است ?!


 


*


 


بگذریم از دهات می گفتیم


از خر مش برات می گفتیم


 


راستی جان علی خرش زایید


کل حسن زن برادرش زایید؟


 


چه خبر از صفای گندمزار


نه ولش کن دوباره از گلنار


 


بنویسیم و حال و حول کنیم


وقت آن است ما قبول کنیم


 


مملکت زوج خوب می خواهد


زن و مردی بکوب می خواهد


 


دست در دست هم نهند زیاد


میهن خویش را کنند آباد


 


هی به همدیگر اعتماد کنند


جمعیت را فقط زیاد کنند


 


بعد هم با جناب عزراییل


بشتابند سوی اسراییل


 


همه در دست شاخ افریقا


یورش آرند سمت امریکا


 


هرکجا که صلاح می دانند


میخ اسلام را بکوبانند


 


غرض از این بیاض طولانی


دو کلام است و نیک می دانی


 


مادرم می رسد به خدمتتان


هم سلامی و هم زیارتتان


 


گفته ام حلقه ای بیارد او


سنگ بر بافه ای گذارد او


 


تا غلام از فرنگ برگردد


مهر گلنار بیشتر گردد


 


چند خطی برای من کافی است


حاج قربان زیاده عرضی نیست ?.


 


*


 


 


اول نامه ام به نام خدا


هست قربان علی غلام خدا


 


جانم اینجا که نامش ایران است


کارگردان شدن که آسان است


 


ای جوان جعلق بیعار


رفته ای در دیار استکبار؟


 


با توام ای جوان دختر باز


پسر صادق سماور ساز


 


ازهمان ابتدا شناختمت


تو بگو از کجا شناختمت


 


نامه ات چون نداشت بسم الله


گفتم این هست کافری گمراه


 


تو اگر شاملو نمی خوانی


اسم اورا چطور می دانی


 


اسم اورا نبر که کافربود


تو گمان می کنی که شاعر بود


 


گرکه مهمان به خانه ارد او


دشنه در دیس می گذارد او


 


جان من میهمان حبیب خداست


تازه او اسم خانمش آیداست


 


توی ایران ادیب خیلی هست


مثلا مهدی سهیلی هست


 


آن همه شعرهای با مفهوم


نوربارد به قبر آن مرحوم


 


تو درآن سوی تنبلی کردی


انقلابات مخملی کردی


 


با توام ای جوان مسئله دار


دست از روستای ما بردار


 


درس پر زرق و برق می خوانی


رفته ای غرب و شرق می خوانی


 


تربیت رفته پاک از یادت


حاجی ام هست جد و ابادت


 


من همان مشتی ام و می باشم


من به زخمت نمک نمی پاشم


 


حیف گلنار من که با توی خر


بشود در فرنگ هم بستر


 


رفته ای توی " روم" نصف شبی


تازه بلغور می کنی عربی


 


من از این روستا اگر برهم


عربی هم به تو نشان بدهم


 


می فرستم تو را به رسم ادب


هدیه ی کوچکی مناسب شب


 


می گذارم به جعبه ای گلدار


چند صابون خوشگل گلنار


 


هیچ جایت نمی زند شوره


هست این هدیه چند منظوره


 


راستی دختر چو دسته گلم


تر گل و ورگل و تپل مپلم


 


فکر یک اب و نان بهتر کرد


رفت از این روستا و شوهر کرد !


 






[ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ] [ 4:15 ] [ سعیدکنگی ]








چه می خواستم بگویم؟ برای آدم که هوش و حواس نمی ماند ... آها ... یادم آمد جریان این است که ارادتمند دو سه سال است که حافظه ام را از دست داده ام و از رجال قوم هم فراموشکار تر شده ام مثلا سه سال پیش تصمیم گرفتم زن بگیرم والده و مالده را راه اناختیم رفتیم یک دختر خانمی را برای همسری انتخاب کردیم چند روز بعد رفتیم محضر و عقد ازدواج را بستیم و قرار شد جمعه بعدش عروسی کنیم ولی شاید باور نکنید که حقیر یادم رفت که شب جمعه باید عروسی کنم و روی همین اصل خانواده عروس با دلخوری تمام از دست من شاکی شدند و طلاق دخترک را گرفتند و نصف مهریه اش را پرداختیم
از آن تاریخ به بعد منتصمیم گرفتم که هر طور شده دوایی گیر بیاورم و خودم را از دست فراموشی نجات بدهم چهار سال تمام این تصمیم را داشتم و هر روز صبح که از خانه بیرون می رفتم با خودم می گفتم امروز پیش دکتر می روم و نسخه فراموشی را می گیرم ولی شب که به خانه می آمدم یادم می آمد که یادم رفته به دکتر مراجعه کنم
آخرین چاره را در این دیدم که هر وقت یادم آمد به رفقا و دوستان و آشنایان بگویم که یادم بیاورند تا روز هشتم مردا ( البته درست یادم نیست شاید هم پانزده تیر ماه ) به دکتر مراجعه کنم و بالاخره هم با اینکه نصف رفقا یادشان رفته بود چندتاشان یادم آوردند و روز دوازدهم اردیبهشت ( تاریخ درستش فکر کنم همین باشد ) رفتم پیش دکتر
یکی دو ساعت توی اتاق انتظار نشستیم وسر نوبت که شد وارد اتاق معاینه شدم دکتر ... ( فعلا اسمش یادم نیست ) مرا رو بهروی خودش نشاند ( یا شاید هم پهلوی خودش جایش درست یادم نمی آید ) پرسید :
چه مرضی داری ؟
یه خرده من و من کردم چون دردم یادم رفته بود
دکتر گفت : رو دربایستی نکن می خوای واسه ات دو سه تا پنی سیلین بنویسم ؟ نمی خواد خجالت بکشی ... وانگهی تو تنها نیستی صبح تا حالا سی چهل تا دیگه هم درد تو را داشتن و اومدن اینجا و نسخه گرفتن لباست را دربیار ببینم حاده یا مزمن !
لباسهیام را بیرون آوردم بدنم را دست کشید و گفت :
مزمنه ولی زیاد دیر نکردی
یادم آمد که دو سه سال است مرض دیگری هم گرفتهام و یادم رفته پیش دکتر بروم
بالاخره آن روز دکتر نسخه اش را نوشت ولی من هر چه فکر کردم یادم نیاد که چرا پیش دکتر رفته بودم حق ویزیت را دادم و از مطب دکتر بیرون آمدم دو سه روز بعد یادم آمد که یادم رفته نسخه را از دکتر بگیرم به خاطر سپردم که فردا صبح بروم و نسخه را بگیرم ولی درد این بود که اسم و آدرس دکتر را فراموش کرده بودم
شش ماه از این مقدمه گذشت ( شاید هم دو سال گذشت تاریخ دقیقش یادم نیست آخر آدم ضبط صوت نیست که همه چیز را بتواند به حافظه اش بسپارد ! ) چند وقت پیش دست کردم وی جیبم دیدم یک پاکت پستی دستم آمد بیرونش آوردم دیدم تاریخش مال نه ماه پیش است یادم آمد که یک نامه فوری برای یکی از دوستانم نوشته ام ولی یادم رفته نامه را پست کنم ! این نامه مرا به یاد این انداخت که حافظه ام ضعیف است تصمیم گرفتم به دکتر مراجعه کنم اتفاقا نام و آدرس دکتر حافظه یادم آمد برای اینکه دیگر یادم نرود کاغذ و قلم را در آوردم و آن را یادداشت کردم بلافاصله یک تاکسی صدا زدم و سوار شدم گفت : کجا بروم ؟
هر چه فکر کردم یادم نیامد توی جیبهایم را گشتم و آدرس را پیدا کردم آن را به راننده دادم و گفتم : برو به این آدرس
راننده تاکسی کمی آن را زیر و رو کرد و گفت : آقا متاسفانه من هم مثل شما بی سوادم
کاغذ را از او گرفتم و پیاده شدم ( بعدا از خودم پرسیدم که چرا عین آدرس را برایش نخوانده ام !‌) تاکسی بعدی را سوار شدم و آدرس رابرایش خواندم تاکسی راه افتاد و مرابه مطب دکتر مورد نظر برد از تاکسی پیاده شدم و رفتم توی مطب اتفاقا آقای دکتر سرش شلوغ بوود و سه ساعت و خوردهای طول کشید تا نوبت من رسید گفت : دوباره چته ؟ مگه نسخه اولی تاثیر نکرد ؟
گفتم : دفعه اول است که من پیش شما آمده ام
گفت : مگه تو همون نیستی که دیروز اومدی پیش من و نسخه گرفتی ؟
گفتم : واسه چی نسخه گرفتم ؟
گفت : واسه ضعف حافظه
تازه یادم آمد که دیروز هم دکتر برایم نسخه نوشته جیبهایم را گشتم و عین نسخه اش را پیدا کردم با خجالت از مطبش بیرون آمدم که بروم و دوای نسخه را بگیرم . دیدم یک نفر مرا صدا می زند برگشتم دیدم شوفر تاکسی است
می گوید : بی معرفت ? سه ساعته واسه پونزه زار منو اینجا کاشتی !






[ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ] [ 4:14 ] [ سعیدکنگی ]







یکی داشت؛ یکی نداشت پادشاهی سه پسر داشت دوتاش کور بود و یکیش اصلاً چشم نداشت پسرها رفتند پیش پادشاه؛ تعظیم کردند و گفتند : ای پدر دلمان خیلی گرفته اجازه بده چند روزی بریم شکار و حال و هوایی عوض کنیم
پادشاه اجازه داد پسرها رفتند پیش میرآخور گفتند : سه تا اسب خوب و برو بده ما بریم شکار
میرآخور گفت : بروید تو اصطبل و هر اسبی که خواستید ببرید
رفتند دیدند تو اصطبل فقط سه تا اسب هست دوتاش چلاق بود و یکیش اصلاً پا نداشت اسب ها را آوردند بیرون و رفتند به میرشکار گفتند : سه تا تفنگ خوب بده ما بریم شکار
میرشکار گفت : بروید تو اسلحه خانه و هر تفنگی که می خواهید بردارید
پسرها رفتند دیدند سه تا تفنگ تو اسلحه خانه هست دوتاش شکسته بود و یکیش قنداق نداشت آن ها را ورداشتند؛ سوار اسب هاشان شدند و از دروازه ای که در نداشت رفتند به بیابانی که راه نداشت از کوهی گذشتند که گردنه نداشت و به کاروانسرایی رسیدند که دیوار نداشت تو کاروانسرا سه تا دیگ بود دوتاش شکسته بود و سومی اصلاً ته نداشت
همین جور که می رفتند سه تا تیر و کمان پیدا کردند دوتاش شکسته بود و یکیش اصلاً زه نداشت رسیدند به سه تا آهو و با همان تیر و کمان ها آن ها را زدند وقتی رفتند بالای سرشان, دوتاش مرده بود و یکیش اصلاً جان نداشت آهو ها را بردند تو همان کاروانسرایی که دیوار نداشت پوستشان را کندند و آن ها را گذاشتند تو همان دیگ هایی که دوتاش شکسته بود و یکیش ته نداشت زیرشان را آتش کردند؛ استخوان پخت گوشت اصلاً خبر نداشت
تشنه که شدند, گشتند دنبال آب سه تا نهر پیدا کردند دوتاش خشک بود؛ یکیش اصلاً آب نداشت از زور تشنگی پوز گذاشتند به نهری که نم داشت و بنا کردند به مکیدن دوتاشان ترکید؛ یکیشان اصلاً سر از نهر ورنداشت
به شاه خبر دادند این چه شکاری بود که این بچه ها رفتند شاه وزیرش را خواست و گفت : به اجازه چه کسی گذاشتی این بچه ها برند شکار؟ زود برو تا بلایی سرشان نیامده آن ها را برگردان که حوصله درد سر ندارم

رفتیم بالا آرد بود؛
اومدیم پایین خمیر بود؛
قصه ما همین بود






[ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ] [ 4:12 ] [ سعیدکنگی ]








شنبه : همون لحظه ای که وارد دانشکده شدم متوجه نگاه سنگینش شدم هر جا که می رفتم اونو می دیدم یک بار که از جلوی هم در اومدیم نزدیک بود به هم بخوریم صداشو نازک کرد گفت : ببخشید
من که می دونم منظورش چی بود تازه ساعت 9:30 هم که داشتم بورد را می خوندم اومد و پشت سرم شروع به خوندن بورد کرد آره دقیقا می دونم منظورش چیه اون می خواد زن من بشه
بچه ها می گفتن اسمش مریمه
از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم
یک شنبه : امروز ساعت 9 به دانشکده رفتم موقع تو سرویس یه خانمی پشت سرم نشسته بود و با رفیقش می گفتن و می خندیدن تازه به من گفت آقا میشه شیشه پنجرتون رو ببندین من که می دونم منظورش چی بود اسمش رو می دونستم اسمش نرگسه
مث روز معلوم بود که با این خندیدن می خواد دل منو نرم کنه که بگیرمش راستیتش منم از اون بدم نمی آد از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با نرگس هم ازدواج کنم
دوشنبه : امروز به محض اینکه وارد دانشکده شدم سر کلاس رفتم بعد از کلاس مینا یکی از همکلاسیهام جزوه منو ازم خواست من که می دونم منظورش چی بود حتما مینا هم علاقه داره با من ازدواج کنه راستیتش منم از مینا بدم نمیآد از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با مینا هم ازدواج کنم
سه شنبه : امروز اصلا روز خوبی نبود نه از مریم خبری بود نه از نرگس نه از مینا فقط یکی از من پرسید آقا ببخشید امور دانشجویی کجاست ؟
من که می دونم منظورش چیه ولی تصمیم نگرفتم باهاش ازدواج کنم چون کیفش آبی رنگ بود حتما استقلالیه وقتی که جریان رو به دوستم گفتم به من گفت : ای بابا !‌ بدبخت منظوری نداشته ولی من می دونم رفیقم به ارتباطات بالای من با دخترا حسودیش می شه حالا به کوری چشم دوستم هم که شده هر جور شده با این یکی هم ازدواج می کنم
چهار شنبه : امروز وقتی که داشتم وارد سلف می شدم یک مرتبه متوجه شدم که از دانشگاه آزاد ساوه به دانشگاه ما اردو اومدند یکی از دخترای اردو از من پرسید : ببخشید آقا دانشکده پرستاری کجاست ؟ من که می دونستم منظورش چیه اما تو کاردرستی خودم موندم که چه طور این دختر ساوجی هم منو شناخته و به من علاقه پیدا کرده حیف اسمش رو نفهمیدم راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم هر طور شده پیداش کنم و باهاش ازدواج کنم طفلکی گناه داره از عشق من پیر می شه
پنج شنبه : یکی از دوستهای هم دانشکده ایم به نام احمد منو به تریا دعوت کرد من که می دونستم از این نوشابه خریدن منظورش چیه می خواد که من بی خیال مینا بشم راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون عمرا قبول کنم
جمعه : امروز ضبح در خواب شیرینی بودم که داشتم خواب عروسی بزرگ خودم رومی دیدم عجب شکوهی و عظمتی بود داشتم انگشتم رو توی کاسه عسل فرو میکردم و.... مادرم یک هو از خواب بیدارم کرد و گفت برم چند تا نون بگیرم وقتی تو صف نانوایی بودم دختر خانمی از من پرسید ببخشید آقا صف پنج تایی ها کدومه ؟ من که می دونم منظورش چی بود اما عمرا باهاش ازدواج کنم
راستش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون من از دختری که به نانوایی بیاد خیلی خوشم نمیاد
شنبه : امروز صبح زود از خواب بیدار شدم صبحانه را خوردم و اودم که راه بیفتم مادرم گفت : نمی خواد دانشگاه بری امروز جواب نوار مغزت آماده ست برو از بیمارستان بگیر
راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون مردم می گن من مشکل روانی دارم






[ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ] [ 4:8 ] [ سعیدکنگی ]












به آب روشن می عارفی طهارت کرد
و رفته رفته به این کار زشت عادت کرد!

- برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
لیلی آمد دم در،گفت:بیا برق آمد!

- آمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنید
تا نگویند حریفان که چرا خیس آمد!

- سالها دل طلب جام جم از ما میکرد!
بی خبر بود که ما مشترک کیهانیم

- مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش
گفت:دنیاشده از مشکل پر،این هم روش!

- ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم
اما نه فرت و فرت!که یکبار دیده ایم!

- تو را ز کنگره ی عرش میزنند سفیر!
چرا به کنگره ی شعر میروی شاعر؟!

- گر شدم رفتگر بهانه مگیر
خاک راه تو رفتنم هوس است!

- در آستین مرقع پیاله کن پنهان
که چوب و غیره در آن ناگهان فرو نکنند

- اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به دستش می دهم کاری که بار آخرش باشد!

- پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست
آنقدر عربده زد آبروی ما را برد!

- وفا مجوی ز دشمن که پرتوی ندهد
چراغ موشی دشمن کنار لیزر دوست

- چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را
ولی از روی پایم خواهشاً بردار دستت را!

- من،شعر فقط گفته ام از باده و افسوس!
گل در بر و می در کف دیوید بکام است

- من بیچاره هم از اهل سلامت بودم
بس که رفتم به چکاپ این همه بیمار شدم

- بازار شوق گرم شد آن سرو قد کجاست؟
تا زیر سایه اش بنشینم خنک شوم

- داشتم دلقی و صد عیب مرا می پوشید
کیست دلقی بدهد باز به اقساط مرا؟!

- فکر کن نان بشود باز یکی شش تومان
ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید!

- صوفیان وا ستدند از گرو می همه رخت
بنده از شرم شدم پشت درختی پنهان!

در راستای خود کفایی! سروده شد!:

- سحرم دولت بیدار به بالین آمد
گفت بر خیز که معشوق تو از چین آمد!


- عجیب واقعه ای و غریب حادثه ای
که برق خانه ی بنده نرفته باز آمد!

- غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
اگر چه له شود اما شکایتی نکند!

- عاشقان را بر سر خود حکم نیست
ور نه فکر چتر در باران کنند!
می شود آخر گرانی ریشه کن
دلبران گر ناز را ارزان کنند

- کلنگ توسعه بوسید تربت قم را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند!


برای بیمارستان "نکویی" قم قلمی شد:

- سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز
مرده آنست که او را به نکویی نبرند !











[ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ] [ 4:4 ] [ سعیدکنگی ]




23/12/90::: 3:19 ص
نظر()
  
  



اشک رازی‌ست
لب‌خند رازی‌ست
عشق رازی ست


اشک آن شب لب‌خند عشق‌ام بود.


قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...


من درد مشترک‌ام
مرا فریاد کن.


درخت با جنگل سخن‌می‌گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن‌می‌گویم


نام‌ات را به من بگو
دست‌ات را به من بده
حرف‌ات را به من بگو
قلب‌ات را به من بده
من ریشه‌های تو را دریافته‌ام
با لبان‌ات برای همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌های‌ات با دستان من آشناست.


در خلوت روشن با تو گریسته‌ام
برای خاطر زنده‌گان،
و در گورستان تاریک با تو خوانده‌ام
زیباترین سرودها را
زیرا که مرده‌گان این سال
عاشق‌ترین زنده‌گان بوده‌اند.


دست‌ات را به من بده
دست‌های تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن‌می‌گویم
به‌سان ابر که با توفان
به‌سان علف که با صحرا
به‌سان باران که با دریا
به‌سان پرنده که با بهار
به‌سان درخت که با جنگل سخن‌می‌گوید


زیرا که من
ریشه‌های تو را دریافته‌ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست







[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 4:37 ] [ سعیدکنگی ]











دوست اش می دارم
چرا که می شناسم اش
به دوستی و یگانه گی .

شهر
همه بیگانه نگی و عداوت است .
.
هنگامی که دستان مهربان اش را به دست می گیرم
تنها یی غم انگیزش را در می یابم .

اندوهش
غروبی دل گیر است
در غربت و تنهایی.
هم چنان که شادی اش
طلوع همه افتاب هاست
و صبحانه
و نان گرم
و پنجره ای
که صبح گاهان
به هوای پاک گشوده می شود
و طراوت شمعدا نی ها
در پاشویه حوض .

چشمه یی
پروانه یی و گلی کوچک
از شادی
سرشارش می کند
و یاسی معصومانه
از اندوهی
گران بارش :
این که بامداد او دیری ست
تا شعری نسروده است .

چندان که بگویم
((امشب شعری خواهم نوشت ))
با لبانی متبسم به خوابی ارام فرو می رود
چنان چون سنگی
که به دریاچه یی
و بودا
که به نیروانا

و در این هنگام
دخترکی خردسال را ماند
که عروسک محبوب اش را
تنگ در اغوش گرفته باشد .

اگر بگویم که سعادت
حادثه یی ست بر اساس اشتباهی
اندوه
سراپای اش را در بر می گیرد
چنان چون دریاچه یی
که سنگی را
و نیروانا
که بودا را
چرا که سعادت را
جز در قلمرو عشق باز نشناخته است
عشقی
که به جزتفاهمی اشکار نیست .

نخست
دیر زمانی در او نگریستم
چندان که چون نظر از وی باز گرفتم
در پیرامون من
همه چیزی
به هیات او در امده بود .

ان گاه دانستم که مرا دیگر
از او
گریز نیست .


احمد شاملو







[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 4:36 ] [ سعیدکنگی ]











نسل من جا مانده از تاریخ

نسل من آتشفشان خفته در خاکستر خویش است

نسل من در آستان خفتن و مرگ است

نسل من باروت نم دار است

نسل من یک ناقص الخلقه ست

نسل من خسته ست

نسل من دیگر نمی داند چه باید کرد

نسل من هر جا که ساید دست, ریشه پوسیده ست

نسل من آوازهایش گم شده

نسل من آوازهای نسل دیگر را مثال طوطی بی مغز می خواند

نسل من در فاصل فرهنگ می میرد

نسل من آهش گریبان گیر خود گشته

نسل من در تار و پود دفتر تاریخ قربانی ست

نسل من معتاد یک منجی ست

نسل من ای نسل من؟

موعود ما واهی ست !

نسل من همزاد تنهایی ست

نسل من می بیند اما ...

من نمی دانم چرا اینگونه خاموش است ؟

زیستن با مرگ یکسان است

نسل من در آستان نقطه ای اینگونه پاییده .







[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 4:36 ] [ سعیدکنگی ]











 


 


 


دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را


.


.


.


به میهمانی گلهای باغ می آورد


 


و گیسوان بلندش را به بادها می داد


 


و دستهای سپیدش را به آب می بخشید


 


دلم برای کسی تنگ است


 


که چشمهای قشنگش را


 


به عمق آبی دریای واژگون می دوخت


 


و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند


 


دلم برای کسی تنگ است


 


که همچو کودک معصومی


 


دلش برای دلم می سوخت


 


و مهربانی را نثار من می کرد


 


دلم برای کسی تنگ است


 


که تا شمال ترین شمال با من رفت


 


و در جنوب ترین جنوب با من بود


 


کسی که بی من ماند


 


کسی که با من نیست


 


کسی که . . .


 


- دگر کافی ست.


 








بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم


همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم


شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،


شدم آن عاشق دیوانه که بودم


در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید


باغ صد خاطره خندید


عطر صد خاطره پیچید


یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم


پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم


ساعتی بر لب آن جوی نشستیم


تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت


من همه محو تماشای نگاهت


آسمان صاف و شب آرام


بخت خندان و زمان رام


خوشه ماه فرو ریخته در آب


شاخه ها دست برآورده به مهتاب


شب و صحرا و گل و سنگ


همه دل داده به آواز شباهنگ


یادم آید : تو به من گفتی :


از این عشق حذر کن!


لحظه ای چند بر این آب نظر کن


آب ، آئینه عشق گذران است


تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است


باش فردا ،‌ که دلت با دگران است!


تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!


با تو گفتم :‌


"حذر از عشق؟


ندانم!


سفر از پیش تو؟‌


هرگز نتوانم!


روز اول که دل من به تمنای تو پر زد


چون کبوتر لب بام تو نشستم،


تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم"


باز گفتم که: " تو صیادی و من آهوی دشتم


تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم


حذر از عشق ندانم


سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!


اشکی ازشاخه فرو ریخت


مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!


اشک در چشم تو لرزید


ماه بر عشق تو خندید،


یادم آید که از تو جوابی نشنیدم


پای در دامن اندوه کشیدم


نگسستم ، نرمیدم


رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم


نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم


نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم!


بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!















[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 4:35 ] [ سعیدکنگی ]







http://asheganeh.ir/


دلم برای کسی تنگ است


که چشمهای قشنگش را


به عمق آبی دریا می دوخت


و شعرهای قشنگی


چون پرواز پرنده ها می خواند


دلم برای کسی تنگ است


کسی که خالی وجودم را از خود پر می کرد


و پری دلم را با وجود خود خالی


دلم برای کسی تنگ است


کسی که بی من ماند


کسی که با من نیست


دلم برای کسی تنگ است


که بیاید


و به هر رفتنی پایان دهد


دلم برای کسی تنگ است


که آمد


رفت


و پایان داد


کسی



کسی که من همیشه دلم برایش تنگ می شود






[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 3:32 ] [ سعیدکنگی ]




  
  





گنجشکه به خدا گفت:




لانه کوچکی داشتم،




آرامگاه خستگیم بود




وسرپناه بی کسیم




طوفان تو آن را از من گرفت




این لانه کجای دنیای تو را گرفته بود؟




خدا گفت:




ماری در راه لانه ات بود وتو خواب بودی،




باد را گفتم لانه ات را واژگون کند،




آنگاه تو از کمین مار پر گشودی




چه بسیار بلاهایی که به واسطه محبتم ازتو دور کردم




وتوندانسته به دشمنیم بر خاستی..










یاد دارم در غروبی سرد سرد




می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد




داد می زد:




کهنه قالی می خرم،




دست دوم جنس عالی می خرم،




کاسه وظرف سفالی می خرم،




گرنداری کوزه خالی می خرم




اشک در چشمان بابا حلقه بست




عاقبت آهی کشید بغضش شکست




اول ماه است ونان در سفره نیست




ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟




بوی نان تازه هوشش برده بود




اتفاقا مادرم هم روزه بود




خواهرم بی روسری بیرون دوید




داد زد،




آقا...




سفره خالی هم می خرید؟؟؟










[ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ 10:49 ] [ سعیدکنگی ]









ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته




از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته




یک سینه غرق مستی دارد هوای باران




از این خراب رسوا امشب دلم گرفته




امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن




شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته




خون دل شکسته بر دیدگان تشنه




باید شود هویدا امشب دلم گرفته




ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو




پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته




گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است




فردا به چشم اما امشب دلم گرفته







[ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ 10:37 ] [ سعیدکنگی ]







به دامن می‌دود اشکم، گریبان می‌درد هوشم




نمی‌دانم چه می‌گوید نسیم صبح در گوشم




به اندک روزگاری بادبان کشتی می شد




ز لطف ساقیان، سجاده? تزویر بر دوشم




ازان روزی که بر بالای او آغوش وا کردم




دگر نامد به هم چون قبله از خمیازه آغوشم




به کار دیگران کن ساقی این جام صبوحی را




که تا فردای محشر من خراب صحبت دوشم




ز چشمش مستی دنباله‌داری قسمت من شد




که شد نومید صبح محشر از بیداری هوشم




من آن حسن غریبم کاروان آفرینش را




که جای سیلی اخوان بود نیل بناگوشم




کنار مادر ایام را آن طفل بدخویم




که نتواند به کام هر دو عالم کرد خاموشم




ز خواری آن یتیمم دامن صحرای امکان را




که گر خاکم سبو گردد، نمی‌گیرند بر دوشم




فلک بیهوده صائب سعی در اخفای من دارد




نه آن شمعم که بتوان داشت پنهان زیر سرپوشم






[ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ 10:30 ] [ سعیدکنگی ]








بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپی...د
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
...نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی‌ پوشی به کام
باده رنگین نمی ‌بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می ‌باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ







[ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ 9:38 ] [ سعیدکنگی ]











 


گرچه عمریست غریبانه فراموش توام




باز مشتاق تو و گرمی آغوش توام




باورم نیست که بیگانه شدی با من و من




همچو یک خاطره کهنه فراموش توام




شانه بر زلف سیاهت چو زنی یاد من آر




که چنان زلف تو آویخته بر دوش توام




نیستی تا که بگویم به تو ای مایه ناز




تشنه بوسه ای از آن دو لب نوش توام




حسرتی گر به دلم هست همان دیدن توست




من پرستوی خزان دیده و خاموش توام









[ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ 9:34 ] [ سعیدکنگی ]






گر ببیند شهریار شهر عشاق و وفا / این دل سرگشته هم قلب گرفتار مرا
رفته تا عمق وجود و سرنگون گشته به زیر / مانده اکنون در تب و سوز و حرارت با خدا
بیت دیگر می سرود و پاسخی میداد نیک / از من دلخسته هم جویا نمی شد بارها
” آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟ / بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟ ”
آنکه افتاده ز پا این جسم بی جان من است / مانده محزون و پریشان کنج این دیوارها
بی وفا می خوانی ام ، عیبم مکن ، دیر آمدم / جان به قربانت کنم اکنون تعلل ها خطا !
نوشدارویی اگر بودم برای درد خویش / چاره ای میدیدمش جان را میان قلب ها ( ناخالصی ها )
من به گفتار همه اکنون جوان اما چه سود ؟ / زخم ها دارد دلم ، شاید نباشد پیر را !
عمر من هم همچو شمعی رو به پایان خود است / فرصتم بگذشت ، یکدم لحظه ی فردای ما
نازنینم خواندی و گفتی جوانی داده ای / من فدای واژه های گوهر افشان شما
غافل از یادت نبودم لحظه ای در زندگی / ” این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟ ”
” در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین / خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا ؟ ”




[ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ 9:21 ] [ سعیدکنگی ]









غزل عمر شیرین و فرهاد دوری بی وفایی آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا


نوش‌داروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا


عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا


نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا



وه که با این عمرهای کوته بی‌اعتبار
این‌همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا


شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا


ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا


آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا


در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا


شهریارا بی حبیب خود نمی‌کردی سفر
این سفر راه قیامت می‌روی تنها چرا


شاعر: شهریار







[ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ 9:18 ] [ سعیدکنگی ]







اگه می خوای فراموشم کنی تو بذار دوباره من ببینمت




واسه ی آخرین بار توی آغوش بذار بگیرمت




اگه هنوزم می شنوی تو این صدا رو




بیا بر گرد و ببین این قلب ما رو




که دیگه غبار غم رو دل نشسته




بیا پاک کن این همه گرد و غبارو




کوچه بی تو بی عبوره کوچه چه سوتو کوره




کوچه بی تو بی عبوره این کوچه چه سوتو کوره




یادته گفتی چقدر غمگین می خونی تو بزن شاد بزن تو هم میتونی




حالا این جا غمو با شادی میخونم تا بگم بی تو من نه شاد نمیمونم




کوچه بی تو بی عبوره کوچه چه سوتو کوره




کوچه بی تو بی عبوره این کوچه چه سوتو کوره






[ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ 8:55 ] [ سعیدکنگی ]










فارق از هر زنده باد و مرده باد.سر به راه مملکت باید نهاد،ما و میهن تشنه ی صلح و صفاست.



















اه ... اه ای خانه ی ویران من تا ابد جا مانده ای در یاد من

قامتم خم میشود بر خاک تو می زنم بوسه به روی پاک تو


من تو را اباد میسازم وطن من برایت میدهم این جان و تن


من برایت قصه می گویم ز ایران کهن از زنان و مردمانی خوش سخن


روزگاری خاک ما آباد بود از همه نیرنگ ها آزاد بود


روزگاری راستی در دین ما جشن و شادی و سرور ، آیین ما


هم وطن بیدار شو ، بیدار شو در تن ایران فروشان خار شو


مشت باش و بکوبش بر دهان بر دهان خائنان این زمان


روزگاری را ز دیرین یاد کن بر فراز قله ها فریاد کن :


من تو را آباد میسازم وطن من برایت میدهم این جان و تن ..


( عارفه)












[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 6:35 ] [ سعیدکنگی ]




  
  

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم



همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم



شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم



شدم آن عاشق دیوانه که بودم





در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید



باغ صد خاطره خندید



عطر صد خاطره پیچید



یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم



پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم





ساعتی بر لب آن جوی نشستیم



تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت



من همه محو تماشای نگاهت



آسمان صاف و شب آرام





یادم آید تو به من گفتی : از این عشق حذر کن



لحظه ای چند بر این آب نظر کن



آب ، آیینه عشق گذران است



تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است



باش فردا که دلت با دگران است



تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن





با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم



سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم



روز اول که دل من به تمنای تو پر زد



چون کبوتر لب بام تو نشستم





تو به من سنگ زدی ! من نه رمیدم نه گسستم



باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم



تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم



حذر از عشق ندانم. سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم





یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم



پای در دامن اندوه کشیدم



نگسستم ، نرمیدم





رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم



نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم



نه کنی از آن کوچه گذر هم







بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم




5/12/90::: 7:2 ص
نظر()
  
  
 


ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته



از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته



یک سینه غرق مستی دارد هوای باران



از این خراب رسوا امشب دلم گرفته



امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن



شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته



خون دل شکسته بر دیدگان تشنه



باید شود هویدا امشب دلم گرفته



ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو



پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته



گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است



فردا به چشم اما امشب دلم گرفته



  
  



















بعدازتفکیک جنسیتی دردانشگاهها


















خیانت




  
  


گنجشکه به خدا گفت:



لانه کوچکی داشتم،



آرامگاه خستگیم بود



وسرپناه بی کسیم



طوفان تو آن را از من گرفت



این لانه کجای دنیای تو را گرفته بود؟



خدا گفت:



ماری در راه لانه ات بود وتو خواب بودی،



باد را گفتم لانه ات را واژگون کند،



آنگاه تو از کمین مار پر گشودی



چه بسیار بلاهایی که به واسطه محبتم ازتو دور کردم



وتوندانسته به دشمنیم بر خاستی..


 






یاد دارم در غروبی سرد سرد



می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد



داد می زد:



کهنه قالی می خرم،



دست دوم جنس عالی می خرم،



کاسه وظرف سفالی می خرم،



گرنداری کوزه خالی می خرم



اشک در چشمان بابا حلقه بست



عاقبت آهی کشید بغضش شکست



اول ماه است ونان در سفره نیست



ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟



بوی نان تازه هوشش برده بود



اتفاقا مادرم هم روزه بود



خواهرم بی روسری بیرون دوید



داد زد،



آقا...



سفره خالی هم می خرید؟؟؟



 


  
  

 




 



<>





خدایا به تو عشق می ورزم که به من قدرت عشق ورزیدن را آموختی




 




خدایا گاهی نمیدانم مقصدم کجاست!




خسته وبی سامان....




با ابرهای دلتنگی که از چشمانم می گریند خود را فرو می ریزم....




امشب باز غمهای دنیا گویی بر شانه هایم سنگینی می کند، هر کاری کردم به روی خودم نیارم، نشد و اشکام خود بخود جاری شدند.




تمام دنیایم را امروز غروب در آستانهء از دست دادن دیدم و از این غم بزرگ به خدا پناه بردم.




نمی دانم تاوان چه گناه بزرگی را باید اینچنین بپردازم، هیچگاه فکر نمی کردم تا این حد تاثیر پذیر از این حادثه باشم که نابودی تمام آرزوهایم را به چشم ببینم.




کسی را دارم از دست می دم که با تمام وجود دوستش دارم و در تمام ثانیه ها زمزمه عاشقانه ام این بود که :




تو را من قدر دنیا دوست دارم




به قدر هر چه رویا دوست دارم




به قدر دشت وصحرا دوست دارم




به قدر کوه ودریا دوست دارم




تو را تا بی کرانها دوست دارم




به قدر اسمانها دوست دارم




میان خار وبرگ باغ ها من




اما اینک غمگینم، غمگینم و شرمسار، غمگین از اینکه عزیزترینم در آستانهء از دست رفتن است و شرمسار از اینکه کاری از دستم ساخته نیست ، فقط باید با غم دست و پنجه نرم کنم و خود را به خدای سبحان بسپارم، گرچه نا امید نیستم ، تمام تلاشم و می کنم و خواهم کرد، از خدا عاجزانه خواستم و می خوام که خودش کمکم کنه و نزاره این مصیبت عظیم بر من وارد بشه که یقینا تحملش بسیار سخت و دردناک خواهد بود.




غم آمده، غم آمده، انگشت بر در میزند!




هر ضربه ی انگشت او بر سینه خنجر میزند!




ای دل بکُش یا کشته شو، غم را در اینجا ره مده؛




گر غم در اینجا پا نهد آتش به جان در می زند!




از غم نیاموزی چرا ای دلربا رسم وفا؟!




غم با همه بیگانگی هر شب به ما سر میزند!!!




خدایا کمکم کن







2/12/90::: 5:27 ع
نظر()
  
  








 

دروغ نگم من یه فرم از اینا بودم daneshjooye irani


2/12/90::: 4:52 ع
نظر()